عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : 11 آذر 1395
بازدید : 2
نویسنده : Hadi
 
در زمان خلیفه دوم، زنی در شش‌ماهگی کودکی به‌دنیا آورد و شوهرش نزد خلیفه آمد و شکایت کرد که همسر من شش ماه پس از عروسى با من، بچه آورده است؛ زن نیز پذیرفت. همگان به زن و رابطه پیش از ازدواج او شک کردند و خلیفه دستور داد او را سنگسار کنند.
 
در این میان امیرمؤمنان علیه‌السلام که در مجلس حضور داشت، رو به خلیفه کرد و فرمود: اگر این زن با کتاب خدا با تو به خصومت برخیزد، تو را محکوم خواهد کرد؛ زیرا خداوند مى‌فرماید: «وَحَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا.» مدت بودن طفل در رحم و از شیر بازگرفتن او سى ماه است؛ و در جای دیگر فرموده: «وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَینِ کامِلَیْن لِمَنْ اَرادَ اَنْ یُتِمَّ الرّضاعَهَ»؛ مادران فرزندان خود را در صورتى‌که بخواهند شیر کامل دهند، باید مدت دو سال حصانت کنند. و ادامه داد: از انضمام این دو آیه چنین استفاده مى‌شود که چون مادر شیردادن فرزندان خود را در عرض دو سال تکمیل مى‌کند، از آن‌جایى‌که به حکم قرآن، مدت شیردادن و در رحم ماندن کودک سى ماه است، پس کمترین مدت حملش شش ماه خواهد بود.
 
 

تاریخ : 11 آذر 1395
بازدید : 3
نویسنده : Hadi
 
مردی همسرش را نزد خلیفه دوم برده و گفت: خودم و زنم سیاه هستیم و او پسری سفید به دنیا آورده. خلیفه رو به جمع کرده و نظر ایشان را خواست؛ همه گفتند زن باید سنگسار شود.
 
مأموران اجرای حکم که زن را می‌بردند، در میانه راه با امیرمؤمنان (ع) برخورد کردند و حضرت ماجرا را پرسیدند و آنان شرح ماوقع گفتند. حضرت (ع) رو به مرد کرده و پرسیدند: آیا زنت را متهم مى‌کنی؟ مرد گفت: نه. حضرت باز هم سؤال کردند: آیا در حال قاعدگى با او همبستر شده‌اى؟ مرد تأیید کرد و گفت: بله، یک شب که ادعا مى‌کرد قاعده است، من گمان کردم به جهت سرما عذر مى‌آورد؛ پس با او همبستر شدم. حضرت از زن نیز پرسید که آیا شوهرت در آن حال با تو نزدیکى کرده است؟ زن هم تأیید کرد.
 
در این زمان امیرمؤمنان علیه‌السلام به آنان فرمود: برگردید که این فرزند، پسر شماست و علت سفیدشدنش این است که خون حیض بر نطفه غلبه کرده است؛ آن‌گاه که این کودک بزرگ شود، رنگ پوست او سیاه می‌شود.

 


تاریخ : سه شنبه 9 آذر 1395
بازدید : 57
نویسنده : Hadi

شمس و مولانا و داستان تهیه شراب توسط مولوی

می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
- حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
- در این موقع شب، شراب از کجا پیدا کنم؟!
- به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
- اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد!" 
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. 
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟


شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

<داستان کوتاه،داستانک، >http://www.dastanak1.loxblog.com



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , شمس , مولانا , مولوی , شراب ,
تاریخ : جمعه 5 آذر 1395
بازدید : 17
نویسنده : Hadi
  • هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.
     اما رغیب آنها روس ها روش ساده تری برای مشکل پیدا کردند:آنها از مداد استفاده کردند.
    نتیجه:
    این داستان مصداقی برای مقایسه دو روشدر حل یک مسئله است:روش اول:تمرکزروی مشکل
                                                                                             روش دوم:روی راه حل


:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , روس ها , ناسا , فضانوردان ,
تاریخ : چهار شنبه 2 تير 1395
بازدید : 46
نویسنده : Hadi

امروز سوار يه تاكسى شدم

صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
چند ثانيه گذشت
راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم.           

خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
اينُ تعريف نكردم  كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی  از ما به ذهنش رسيده باشه
كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..


ما با تصوراتی كه تويه ذهنِ خودمونِ  قضاوت ميكنيم.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : چهار شنبه 2 تير 1395
بازدید : 72
نویسنده : Hadi

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.

 

 

 

استاد به شاگرد گفت:
"" همه انسانها قدرت  انتقاد  دارند ولی جرات  ‏اصلاح  نه "...



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : شنبه 2 آبان 1394
بازدید : 101
نویسنده : Hadi

حاجی حسینم


تاریخ : پنج شنبه 18 تير 1394
بازدید : 244
نویسنده : Hadi

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
 

می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : جمعه 18 ارديبهشت 1394
بازدید : 991
نویسنده : Hadi

زنجیر عشق داستان کوتاه و خواندنی

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

 

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

 

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

 

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه».



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
تاریخ : پنج شنبه 17 ارديبهشت 1394
بازدید : 225
نویسنده : Hadi

۲۸ می سال ۱۹۳۴ بود. شرایط اقتصادی کانادا و مخصوصا استان انتاریو در وضعیت بحرانی قرار داشت. در این زمان در یکی از مزارع انتاریو, زن و شوهری صاحب ۵قلوی کاملا سالم شدند که باعث شگفتی همه ی مردم شده بود و به نوعی در زمان خودش بی سابقه می نمود.

 

زنده ماندن این نوزادان حیرت همه را برانگیخته بود و در آن زمان حتی کسی فکرش را هم نمی کرد که زنی بتواند در یک زایمان ۵ فرزند به دنیا آورد. حتی امروزه هم دیدن ۵قلوها می تواند باعث شگفتی خیلی از ما شود.

شاید انتظار داشته باشید که داستان زندگی آنها شیرین و خاطره انگیز باشد ولی اینگونه نبود. مادر و پدر ۵قلوها الزیر و اولیوا نام داشتند و هرگز فکرش را نمی کردند که روزی فرزندانشان را از آنها جدا خواهند کرد. این کودکان هیچ اشتباهی مرتکب نشده بودند جز اینکه تبدیل به نمادی از سرگرمی و امید در دوران رکود بزرگ شده بودند.

 

رکود بزرگ اقتصادی از سال ۱۹۲۹ آغاز شده بود و تا اواخر ۱۹۳۰ هم ادامه داشت و تمام کشورهای دنیا از جمله کانادا هم با آن دست و پنجه نرم می کردند و همین موضوع دلیلی شد تا به این ۵ قلوها از جنبه ی درآمدزایی نگاه کنند.

سسیل,امیلی,ماری, آنت و وون تحت سرپرستی مقامات انتاریو قرار گرفتند و در موزه ای به نام ” ۵قلوها ” به نمایش عموم گذاشته شدند و از طریق جذب توریست توانستند میلیون ها دلار برای دولتمردان انتاریو درآمد داشته باشند ولی هیچوقت اجازه نداشتند با والدین خودشان ملاقاتی داشته باشند.

نتیجه ی این کار برای دخترها چیزی جز الکلی شدن, اختلال دوقطبی و شخصیتی به همراه نداشت.

در سال ۱۹۹۷ جمعی از زنان تصمیم گرفتند بابت این جنایت از دولتمردان انتاریو شکایت کنند.

 

در حال حاضر فقط سسیل و آنت در قید حیات هستند.



:: برچسب‌ها: داستان کوتاه ,
داستان کوتا،عاشقانه،داستان تنهایی،داستانک،داستان،داستان کوتاه و شیرین و طنز،مسابقه داستان کوتاه

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 58
بازدید ماه : 136
بازدید کل : 60499
تعداد مطالب : 185
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

RSS

Powered By
loxblog.Com